تبليغاتX
تکه هایی از من

تکه هایی از من

اسیر حادثه ها

پاییز.مهر.غم شیرین

 

:هی پاشو پسر، پاشو.پاییز اومده.

نمیخوای رقص برگارو ببینی؟!نمیخوای قارقار کلاغ هارو بشنوی؟

-نه نمیخوام.نمیخوام.مگه رقص مرگم دیدن داره؟اگه صدای قناری رو شنیده بودی دیگه به قار قار کلاغ ها گوش نمیدادی.

:پاشو.چرا تگرگ غم چشات پوشونده؟

-میترسم.میترسم.

:از چی میترس؟هان

نکنه یاد مرگ میوفتی؟!

نکنه میترسی دیگه بهارو نبینی؟

-نه.نه

:پس چی؟

-وقتی

وقتی رو برگا راه میرم.با خش خششون من یاد اون میندازن.

یاد عبورش.

کاش میدید با هر قدمی که دور میشه یه برگ از تن من جدا میشه!

کاش میدید شدم یه درخت خشک که از ترس تبر خودم تو صدتا سوراخ پنهون میکنم.

کاش میدید حتی جرعت رفتن زیر بارون ندارم.

باز هم مهر.فصل آغاز.یادش خوش.هم روز اول گریه کردم،هم روز آخر.

از فراق مادر،از فراق مدرسه.

{کلاس انشا}

خوب بچه ها امروز قرار بود درموردچی بنویسین؟

آقا موضوع آزاد بود.

آهان یادم اومد.

خوب.شما

کی ما؟

بله شما.برو پای تخته.

اما. اما. ما.....

اما چی؟ببینم دفترت.این که سفید.چرا هیچی ننوشتی؟

آخه.....

آخه موضوع انشا ما آقا روزهای خوش زندگی بود.....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/07/11ساعت   توسط RAMO(Mr.Mr)  |